از شاعر تا شاعر ( پیش نویس )

 

صریح بگویم

بعضی شاعران استادان ادبیات اند ... استادان به بازی گرفتن کلمات و واژه ها ...

ساختن جملات و  شبه جملات و اصوات اند ...

 

 

و بعضی دیگر تنها گزارش گرند ...

تنها مشاهدات و شنیده ها و دیده ها را روایت می کنند ... چون گزارشگران فوتبال رادیو ... که باید همه چیز از دیدنی ها را تبدیل کنند به "شنیدنی" ....

 

و من چه عشق می ورزم به این دسته دوم که خود گاه به گاه اشاره به این حقیقت دارند که شعرهایشان از خودشان نیست که ط.وطی وار شنیده ها و گاه دیده ها را روایت می کنند :

 

آنچنان که حافظ می گوید :

 

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم                      که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند                 آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

 

 

یا  شاعر عزیز معاصر دیگری ( حمید مصدق)  می گوید :

 

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

دل دادم و شعر عشق انشا کردم

نی , نی , غلطم , کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و

                         من امضا کردم

 

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، حکمت ، ادبیات ، مستی

.... ناگهان رمضان گذشت ...

همیشه آخر رمضان که میشه

ا زخودم میپرسم

" آیا تا رمضان دیگه زنده هستم تا بتونم رمضان بعدی رو بهتر ... با کیفیت تر  .... خالص تر ... مومن تر .... نزدیکتر .... و سبک تر .... شفاف تر..... "

و بعد تویه ذهنم نقشه می کشم که رمضان بعدی رو از کی به اسقبال برم از کی رمضانم رو شروع کنم .... چه کارا بکنم چه کتاب هایی  رو تویه رمضان بخونم .... چه کارهای نیکی رو انجام بدم .... از کدوم بدی ها دوری کنم مشخصا و ....

 

اما رمضان 93  فاجعه بود ... آمدنش و بودنش و رفتنش حس نشد ... فقط در آن گرسنه بودم و تشنه .... آنقدر درگیر کارهای جابجایی و کلاس هایم بودم که  وجود رمضان جز به گریسنگی و تشنگی حس نشد و جز به گرسنگی و تشنگی نگذشت ... این رمضان سبک ترم نکرد ...

 

تا جایی که بخاطر می آورم این رمضان بدترین رمضان همه عمرم بود ...

حالا باز هم این سوال سالیانه به سراغم آمده است ...

آیا سال آینده هستم تا سعی و تلاش کنم برای درک رمضان   ....

 

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳
تگ ها : قرآن ، حکمت ، هستــی

نامه ای که هرگز ارسال نشد

این متن نامه ایی هستش که حدود شش سال پیش نوشتم و الان اون رو دیدم و یادم افتاد که نفرستادمش !!!

گفتم بگذارمش اینجا تا دیگه گمش نکنم...

امان از حافظه بد....

فیلم  Momento  رو دیدین ؟

بگذریم ...

اما متن نامه....

 

 

 

آقای قهرمانی عزیز

مفصل مطلبی نوشته بودم برای شما و متاسفانه نمیدونم چر ارسال نشد دو سه بار سعی کردم و ارسال نشد تا اینکه ناگهان برق رفت !
تصور میکنم بخاطر "نقل قول" بود... هرچه بود مطلب قشنگی بود که فکر نکنم دوباره بتونم به اون قشنگی افکارم رو بیان کنم ولی سعی میکنم از تویه حافظه اونچه رو بخاطر میارم دوباره تایپ کنم ، خودتون بهتر می دونین که نوشتن "حس" میخواد و قبلی از "دل" بود این یکی از "حافظه" است !
اما بعد
درباره اون مطلب شما که گفته بودین :

" هفته گذشته فیلم Robocop رو دیدم. دیدن این فیلم منو خیلی یاد گذشته و دوران کودکی انداخت. اگرچه فیلم از لحاظ سینمایی به اعتقاد من حرفی برای گفتن نداره. "

باید عرض کنم خدمتتون که بنده تا حالا چند باری روبوکاپ رو دیدم - همین حالا هم اگه پاش بیفته و دیدن اون فیلم پیش بیاد باز هم میشینم و میبینمش ! - و از دیدن اون فیلم لذت بردم و مطمئنم که شما هم از اون لذت بردید. خاطرم هست آخرین باری که به آمار فروش های جهانی سینما نگاه میکردم این فیلم تویه 100 فیلم پر فروش تاریخ سینما بود - الان هم اگر این آمار خیلی هم که تغییر کرده باشه مطمئنم این فیلم تویه لیست 200 فیلم پرفروش تاریخ سینماست و این لیست یعنی که تویه دنیا خیلی از مردم این فیلم رو دیدن و از اون لذت بردن و دوباره و دوباره هم دیدنش ...
من اعتقاد دارم هر فیلمی که آدما ببیننش و از دیدنش لذت ببرن و به دوباره دیدنش هم راغب باشن یعنی اینکه حتما از "لحاظ سینمایی حرفی برای گفتن " داره. چون خیلیا ازش خوششون اومده حتما یه چیزی داشته که "اغلب آدما" از شیوه قصه گفتن اون خوششون اومده ، خصوصا روبوکاپ که نکات جالب و زیبایی توش داره ...

یادمه اون موقعی که اومد سبک جالب و نسبتا بدیعی داشت و اون سبک خبری شروع شدن قصه اش بود ، اگه خاطرات باشه قصه فیلم بدون تیراژ آغازین یک باره با اخبار شروع شد ، یادمه اون موقع که ما این فیلم رو دیدیم هنوز تردیدداشتیم که فیلم شروع شده بیا اینکه داریم تبلیغات ابتدای فیلم رو میبینیم و این تردید و دو دلی تا حدود یک چهارم اول فیلم که " سبک فیلم " بیاد دست تماشاگر ادامه داره - از این لحاظ میشه این کار رو با کار رادیوییه اورسن ولز تحت عنوان "حمله مریخ به زمین " مقایسه کرد ...
از طرفی قهرمان فیلم مثل قهرمان های دوران کودکی ما - تارزان ، بت من ، سوپرمن ، اسپایدرمن ، آکوا من ، شزم ، استیو آستین و .... - از یک آدم معمولی تبدیل می شود به یک سوپر قهرمان یعنی یه داستان سوپرمنی محشر ... !!!
یکی از نکته های قشنگه تویه اون "هویت" روبوکاپه ... بحران هویت اون از وقتی شروع میشه که متوجه میشه یک روبات ساده نیست ! گذشته ایی داشته ( از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟ ) که فراموش کرده و باید به یاد بیاره که کی بوده تا بفهمه که الان کی هست وباید برای آینده ، کی بشه (به کجا میروم آخر ننمایی وطنم ؟ ) ...
تویه فیلم وقتی سئوال میکنن ازش که : " شما کی هستی !" میگه : " روبو کاپ " ولی پس از ماجراهای مختلف در انتهای فیلم که آدم بده رو از بین میبره وقتی ازش میپرسن که اسم شما چیه ؟ جواب میده " مورفی " چون روح انسانی خودش رو پیدا کرده و البته این شوخی تویه قسمت های بعدی هم ادامه پیدا میکنه اونجایی که تویه دقایق آخر قسمت دوم وقتی آدم بده بهش میگه مورفی برمیگرده و بهش میگه که " فقط دوستام میتونن به من بگن مورفی برای بقیه من روبوکاپ هستم ! "... همین بازی با هویت رو تویه فیلم جنجالی "ماتریکس" هم داریم اونجایی که "نیو" که یک هکر کامپیوتره بین اینکه آقای اندرسون- یه کارمند معمولی -باشه یا "نیو" - یه هکر طغیانگر - درگیره و در نهایت زمانی که داره با مامور اسمیت زد و خورد میکنه وقتی داره شکست میخوره مامور اسمیت با تمسخر بهش میگه "آقای اندرسون !! " و اون جون تازه ایی میگیره و قبل از اینکه ضربه کاری آخری رو بزنه بهش میگه "اسم من "نیو" است !! " ...

خلاصه اینکه اون فیلم پر از ظرایف و نکات از این دسته ... که میشه ساعت ها در موردش حرف زد ...
البته فیلم یه عیب بزرگ هم داره و اونم خشونت بیش از حد و غیر ضروریه فیلمه که برای فیلمی به این قشنگی زیاده ...

یکی از سکانس ایی که من خیلی دوست دارم صحنه اییه که تویه آخر فیلم بعد از درگیری های نهایی فقط روبوکاپ و قهرمان زن پلیس زنده میمونن. روبوکاپ از پلیسه میپرسه حالت خوبه ؟ پلیس همکارش میگه "نه تیر خوردم !" و اون جواب میده: "اشکالی نداره غصه نخور اونا درستت میکنن ، اونا هر چیزی رو درست می کنن"!!

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦

تفاوت نگاه - چشم ها را باید شست.....

عشق عزیزم ، ساقی   این روایت رو برام ایمیل کرده بود حیفم اومد مکرر و دوبرابر نشه...

....روی زیبا آمد لب جوی...آب را گل نکنیم...روی زیبا دو برابر شده است.....

 

تفاوت نگاه


یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سالها پیش بود نقل میکرد:

 
"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم،سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.

دقیقا یادمه یه دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم مینشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.

پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟

کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!

گفتم نمیدونم کی رو میگی!

گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!

گفتم نمیدونم منظورت کیه؟

گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اونجا بود که کاترینا تون صداش رو کمی پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی

که روی ویلچیر میشینه...

این بار دقیقا فهمیدم کی رو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه...

چقدر خوبه مثبت دیدن...

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپ رو  میشناختم، چی میگفتم؟

حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!

وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...

 
شما چی فکر میکنید؟ 
چقدر عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم"

 

 

این داستان نکته خیلی قشنگی داشت....هیشه با نگاه به آدما قبل از هر چیزی عیب ها رو مرور می کنیم....ماجرای حضرت مسیح و حواریون از خاطرم گذشت که از جایی می گذشتن لاشه سگ مرده ایی کنار جاده افتاده بود و بوی تعفن اون فضا رو آلوده کرده بود هر یک از حواریون چیزی می گفت..."این موجود در زمان حیاتش هم کثیف و نجس بود چه برسه به الان که متعفن هم شده "....دیگری "...." خلاصه هر کس چیزی از عیب های آن سگ مرده را بیان می کرد....حضرت مسیح نگاهی به لاشه متعفن آن سگ انداخت و گفت : "چه دندان های زیبا و سفیدی دارد".......ای کاش ما هم چون مسیح دنیارا ببینیم فقط زیبایی ها را......مانند حضرت زینب در صحرا کربلا ...وقتی که یزید از ایشون پرسید در صحرای کربلا چه دیده گفت "...چیزی جز زیبایی ندیدم....

...ای کاش ما هم در هستی چیزی جز زیبایی به چشممان دیده نشود...آنچه میبینیم آن چیزی است که واقعیت است...زیبایی ها را ببینیم.......

باز یاد چیز دیگری افتادم....فیلم السید ... وقتی به نامزد السید خبر خیانت او را دادند به او گفتن سربازان زیادی با چشم خودشان دیدند که السید به کشور خیانت کرده ...نامزدش جواب داد آنها قدرت درک آن چیزی را که دیدند نداشتند....و جالب اینکه همان کاری که  از نظر دیگران خیانت محسوب میشد باعث شد تا کشور السید متحدانی به دست بیاورد که در انتها باعث نجات کشور از دست دشمنان شد....

....خداوندا به ما قدرت دیدن و درک جهان زیبایت را بده....

 

آمین

 

 


  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱

آموزش مستی در ۲۴ گام - گام اول

اولین گام

پرهیز از دام - من بهترم

میگن اولین درسی که خداوند با قصه به آدمی یاد داد همین درس بود. ...

مگه این نیست که قصه های شب واسه بچه هامون بهترین فرصته واسه اینکه یه آموزش قشنگ و جالب واسه سرگرمی بچه ها و در عین حال آموزنده و فراموش نشدنی بهشون بدیم؟

قصه ها و مثل های خداوند در کتاب های آسمونی اش هم همین شکلیه ، آموزش در طی یه قصه و مثال ...بهتریین نوع آموزش....

در انجیل ( کتاب مقدس مسیحیان ) آمده که کسی از حضرت مسیح پرسید چرا مطالبش رو صریح بیان نمیکنه و بجاش مرتب داستان و استعاره و مثال میزنه ؟

حضرت مسیح در پاسخ برای اون یه مثال زد!......

گفت نکته هایی که می خوام بگم مثل دونه های گندم هستن که اونها رو برای کشت بر روی زمین هر جایی پخش می کنم بعضی این دونه ها روی زمین های مستعد ریخته میشن و بسیار خوب رشد می کنن بعضی دیگه روی صخره ها ریخته میشن و رشد نمی کنن بعضی دیگه روی زمین های کمتر مستعد وآماده ریخته میشن و رشدشون کم و بیش تغییر میکنه ......واسه همین بجای اینکه مطلب رو صریح بیان کنم با مثال و قصه وداستان بیان می کنم تا هر کس به اندازه استعدادش از اون ها بهره ببره....

به قول اون دوست رحمت و دانش خداوند مثل اقیانوسیه که هر کس به اندازه ظرف وجودش میتونه از اون برداشت کنه و نکته های آموزشی خداوندی به همین دلبل با مثال و رمز استعاره بیان میشن تا هر کسی به اندازه ظرف و ظرفیتش از اون ها بهره مند بشه ، داستان های خداوند برای همین به صورت مثال و داستان و استعاره بیان میشه و برای رسیدن به مفهومش باید رمز گشایی بشه و هر کسی ممکنه با توجه به ظرف خودش رمز گشایی های مختلف و عمیق تر ی از اون ها برداشت کنه....

در قرآن (کتاب مقدس مسلمانان) هم ذکر شده .....خداوند خجالت نمی کشد که مثال هایی به کوچکی و خوردی پشه بزند یا حتی از آن هم کوچکتر و خوردتر ، اما کسانی که ایمان دارند می دانند که آن نکته حقیقتی را بیان می کند از جانب خداوندگارشان اما انکار کنندگان اما می گویند خداوند منظورش چه بوده از این مثالی که زده ؟...بسیاری با این مثال گمراه می شوند و بسیاری با این مثال هدایت و راهنمایی می شوند و. با این مثال کسی گمراه نمی شود. مگر اینکه فاسق باشد .... ( سوره بقره - آیه ۲۶ )

بنابراین هر یک از این مثال ها و داستان ها رو باید با عقل و تدبیر سعی کنیم رمز گشایی کنیم-اگر دوستان در رابطه با این نکات چیزی به ذهنشون میرسه خوشحال میشم در بخش نظرات ، من و سایر دوستان رو هم در درکشون سهیم کنن همونطور که من و دیگران هم برداشت هامون رو بیان می کنیم.... اما ادامه قصه ...

.. اولین دامی که پهن میشه سر راه آدمی.... واسه آدم بودنش ...واسه مستی اش .... اینه که فکر کنه "من بهتر از دیگری ام ". ... این درسیه که خداوند در ماجرای تمرد شیطان حکایت می کنه واسه ما ....

...قصه شبی برای فرزندانش تا اونا درسی رو یاد بگیرن ...

....مراقب "ان خیر منه " باشین - من بهتر از اویم ... .راهترین دام از دام های شیطانه .... اینکه تصور کنی. دین تو از دین یک مسیحی بهتره ....اینکه فرزند تو بهتر از فرزند یک. بت پرسته. ... اینکه پدر تو برتر از پدر همسایه اته .... اینکه خودت بهتر از یه سگ جذامی مریض چندش آوری .... بله تا این حد ....

.... داستان حضرت موسی و حضرت حق رو نشنیدین که به موسی امر کرد برو و بدترین موجودی رو که پیدا کردی رو برام بیار....موسی رفت و کلی گشت هر کسی رو که به عنوان بدترین پیدا می کرد فکر می کرد و می دید اون نیست تا اینکه یه سگ بیمار جذامی خیلی زشت و بد بو و مریض و نحیفی رو پیدا کرد و ریسمانی بهش بست و راه افتاد سمت محل قرار .... نزدیک اونجا که رسید فکر کرد چرا فکر میکنه که اون سگ بدترین مخلوق خداونده و خودش نسبت به اون برتری داره...

...دلیل و استدلالی پیدا نکرد و ریسمان رو باز کرد و سگ رو رها کرد و خودش رو به سر قرار برد..... وقتی حضرت حق پرسید چی آوردی ؟....پاسخ داد چیزی بدتر از خودم پیدا نکردم .....حضرت حق گفت اگر چیزی آورده بودی از نبوت خلع می شدی ...

...حساب و کتابی بوده که حضرت موسی کلیم الله شده ..... القصه ، فکر می کنین حسین بن علی شیعه از برنادت سوبیرو مسیحیا بهتره ؟ فکر می کنین دین اسلام شما از دین یه بت پرست بهتره؟ فکر می کنین جنس شما از جنس شیطان بهتره؟ اونم همین اشتباه رو کرد.....پیشنهاد می کنم دوباره فکر کنید......بهتر و عمیق تر ...... خداوند خودش گفته.....( ادامه دارد...)

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٤
تگ ها : مستی ، عشق ، قرآن ، حکمت

... سال نو مبارک ...

سلام

سال نو مبارک

امروز سال پیر کارش رو تمام کرد و سال جوان کارش رو شروع کرد.

روزهاست که دارم فکر می کنم امسال باید با بقیه سال ها فرق کنه... باید فرق کنم ... باید حرکت کنم ... از خود به خود .... باید رقابت کنم ... با خود ...

 

تصمیم هایی دارم برای امسال ..

امید به  خدا بتونم  تلاش کنم برای پیشرفت کردن ..

یکی از تصمیم هام هم اینه که به صورت منظم بیام تویه اینترنت و چیز بنویسم ...

کمی از خمودگی دربیام .. بالهای چروکیده ام رو باز کنم ببینم میشه باهاشون پرواز کرد هنوز ...

معلومه که میشه پرواز کرد .. همیشه میشه پرواز کرد .. این خاصیت آدمی است ..

آدمی بی نظیرترین مخلوق خداونده .. و همیشه میتونه پرواز کنه .. میتونه جزو قاتلین حسین بن علی باشه و ساعتی بعد جزو یاری دهندگان حسین ... فقط کافیه  "آزاده" باشه ...

 

آزاده گی

آزاده     بودن   کافیه برای اینکه آدمی بتونه پرواز کنه .. آزاده بودن کافیه برای اینکه در عرض چند دقیقه از عمق سقوط برسی به اوج صعود ..  شاید حتی از  "دینداری"  هم مهمتر باشه ..

مگه نبود که حسین بن علی رو دینداران پیرو یزید بن معاویه کشتن ؟

مگه نبود که علی بن ابیطالب رو دینداران حافظ قرآن کشتن ؟ مگه ابن ملجم قرآن خوان و نماز خوان نبود و به گمان خودش برای خدا اقدام به قتل و ترور علی ابن ابیطالب نکرد ؟

 

پس یادم باشه آزاده باشم ... نه دیندار ...

و فکر کنم ... امسال بیشتر از سال های پیش ... فکر کنم و سوال بپرسم از خودم و دیگران ... سوال کردن یعنی اینکه آدم داره فکر میکنه ... داره شک میکنه ... و داره حرکت میکنه رو به جلو ......

 

شک

یادم باشه به هیچ چیز مطمئن نباشم به همه چی شک کنم 1 .... شک آدمی رو پیش میبره و مطمئن بودن آدمی رو متوقف میکنه  ... شک می کنم به همه چی ... به همه چی ... جز به تو ...

جز به تو به همه چی شک می کنم ... می زارم تا این شک من و با خودش ببره به معراج ..به قعر جهنم ... به عمق بهشت ...  به سایه خنک اون درخت سبز کنار اون جوی افسانه ایی بهشت ... ولی هیچ کجا متوقف نمیشم ... نه توی ه جهنم ... نه توی ه بهشت  ... نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب برون می آرند 2 .... خواهم رفت ... همه خواهند گفت که اینجا آخرشه دیگه راهی نیست ... باور نخواهم کرد ... خواهم رفت .... با شک .... با تو ....   با بود بی تردید تو در عمق وجود پر تردید هستی ات خواهم رفت .....

 

مثل کیمیا گر ، به دنبال رویاهام ... باید بروم ...

و آخرین وسیله راه رو هم فراموش نکنم ... عشق ...

 

عشق

این  وسیله ها آدمی رو حفظ می کنن و به مقصد می رسونن ...

آزاده گی  ،  فکر شکاک    و     عشق   ...

عشق یعنی تقوا ... عشق یعنی حفظ کردن تو از بدی ها ... عشق یعنی پادزهر همه بدی ها و پلیدی ها و پلشتی ها .... درست مثل بوسه  True Love  برای سفید برفی .... یا   فیونا 3....  عشق آدمی رو حفظ میکنه و  اون رو به سرشتش بر می گردونه ... به ذات خودش ... به ذات مقدس خودش ... مگه نیست که تو در من دمیدی ...

به عشق هرگز شک نکن ... به هر عقیده محکمی شک کن ... و ازش عبور کن ... و اگر خوب بود بهش برگرد ... و در تمام این مسیر آزاده باش ... 

دیندار نباش  ...  مسیح را دینداران یهود به صلیب کشیدند ...برای حفظ اقتدارشان بر مومنین یهود ...

دیندار نباش ... حسین بن علی را  دینداران کوفه کشتند ... برای نشان دادن وفاداری اشان به خلیفه وقت ....

و عاشق باش ...

 

... القصه ... سال نو مبارک ...

امیدوارم در سال جدید .... آزاده ... متفکرشکاک به تمام عقاید دنیا .... و عاشق   باشم   و    باشید ....

 

آمین

 

 

 

 

1    ... بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن  .... ( مریم حیدر زاده )

2   .. شعر قایقی باید ساخت ... سهراب سپهری

3   ... پرنسس فیونا در  فیلم شرک

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
تگ ها : عشق ، حکمت

دل ساقی و ساقی بی دل

ﻣﺎ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩﻩ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﺍﻟﺴﺘﯿﻢ

ﻣﺎ ﺟﺎﻡ ﺷﮑﺴﺘﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺩﻩ ﭘﺮﺳﺘﯿﻢ

 

ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺑﺨﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﻓﺘﻨﺪ

ﻣﺎﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﺟﺎﻭﯾﺪ ﺑﺨﻮﺭﺩﯾﻢ ﻭ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ

 

 ﺩﺭ ﮐﺎﺳﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻋﺸﻖ ﻣﺮﯾﺰﯾﺪ

ﮐﺰ ﺑﺎﺩﻩ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﮐﺰ ﺁﻥ ﺑﺎﺩﻩ ﺑﺠﺴﺘﯿﻢ

 

 ﺟﺰ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺳﺎﻗﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺳﺎﻗﯽ ﺑﯽ ﺩﻝ

 ﻧﻪ ﻋﻬﺪ ﺑﺒﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻋﻬﺪﯼ ﺑﺸﮑﺴﺘﯿﻢ

 

ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺗﻦ ﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺸﯿﺰﯼ ﻧﺨﺮﯾﺪﻧﺪ

ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻡ ﺑﺮﺳﺘﯿﻢ

 

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﺣﯿﺮﺍﻥ ﻭ ﻣﻠﻮﻟﯿﻢ

ﻭ ﺯ ﻓﺘﻨﻪ ﺳﺎﻗﯽ ﻧﻬﺎﻥ ﺷﺐ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺘﯿﻢ

 

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻫﻨﺮ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ،ﺑﻠﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ

 

ﺍﯼ ﺳﺎﻗﯽ ﺍﻋﻈﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻧﻬﺎﻧﯽ

ﻣﺎ ﺩﻟﺨﻮﺵ ﺍﺯ ﺁﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﭘﺮﺳﺘﯿﻢ

 

 

 حضرت مولانا  - به روایت استاد گرامیم

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱
تگ ها : عشق ، مستی ، حکمت ، ادبیات

... تقدیم به ساقی ...

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم

تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم

 

هر چه کوته نظرانند ، بر ایشان پیمای

که حریفان ز مل و من ز تامل مستم

 

به حق مهر و وفایی که میان من و توست

که نه مهر از تو بریدم ، نه به کس پیوستم

 

پیش از آب و گل من ، در دل من مهر تو بود1

با خود آوردم از آنجا نه به خود بر بستم

 

من غلام2 توام از روی حقیقت ، لیکن

با وجودت نتوان گفت که من خود هستم

 

دائما عادت من گوشه نشستن بودی

تا تو برخاسته ای از طلبت ننشستم

 

تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست

تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم

 

سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل

نروم باز  ، گر این بار که رفتم جستم

 

1  همه عمر بر ندارم من از این خمار مستی  /  که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

2 شاه غلام

3 مهرورزان زمانهای کهن
   هرگز از خویش نگفتند سخن
   که در آنجا که تویی
   بر نیاید دگر آواز از من...
  ....فریدون مشیری ....

 

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
تگ ها : عشق ، مستی ، حکمت

← صفحه بعد