هم پیاله اساتید - شب قدر

هم  پیاله  اساتید


سخنرانی :  شب قدر
سخنران  :  دکتر حسین الهی قمشه ایی


http://www.mediafire.com/listen/ib2vs5dee9obcyq/0206.Shabe_e_Ghadr-83min.MP3

 

یکی از روزهای گذشته خیلی دل گرفته و پریشان بودم...
وقتی برای ورزش و دویدن بیرون زدم این سخنرانی رو تویه mp3  پلیرم گوش می دادم ...
اصلا متوجه نشدم چقدر دویدم ...
وقتی به خودم اومدم که در حال تماشای امواج قشنگ و جادویی بودم  عجیب ترین موج هایی که دیده بودم ...
این سخنرانی کاملا مرا شوک زده کرده بود ...
جواب بعضی از سوال هام رو توش گرفته بودم ...
تا پایان روز در حالتی از شوک زدگی و غرق تفکر در نکته ها ، مفاهیم و ظرایف این سخنرانی بودم ...
اونقدر که حتی سر  کلاس دانشجویان کلاسم متوجه شده بودن حالم عادی نیست ... یکیشون ازم پرسید "می خواین بریم دکتر؟" ...
گفتم نه آرامبخش خوردم بخاطر سردرد واسه همین عکس العمل هام کند هستش...

 طفلکی مهربون ، نمی دونست کندی ام بخاطر جدا شدن از اون دنیاییه که توش در حال فکر کردن درباره مفاهیم و ظرایف این سخنرانیه ...

خلاصه کلام اینکه ، این قصه ها برای این بود که بگم گوش دادن این سخنرانی می ارزه
خصوصاً  واسه کسایی که می خوان "بزنن تا روشن شن  !" ...

نمیدونم شایدم به نظر من خیلی فوق العاده اومد چون تویه اون حال خاص بودم ...
امیدوارم تو هم تو اون حال خاص باشی...

بزن روشن شی ...

 


قلندر مست

 

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱
تگ ها : مستی ، عشق ، قرآن ، ادبیات

... دیدار دوم ...

. .. ...

سحر با حافظ


سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

. .. ...

سحر با شمس


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

. .. ...

سحر با سعدی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی


. .. ...

A night in a bad inn
شبی در یک مسافرخانه محقر



A night in a bad inn -
But I would say
Guest in love's house;
And blessed and thrice blest
Who walk on earth's sweet grass,
Bathe in time's stream,
And under green boughs rest -
Too short a stay.

Kathleen Raine


. .. ...

شبی در یک مسافرخانه محقر
این است نگاه بسیاری از مردمان به زندگی
اما من می گویم آدمی میهمانی است در خانه عشق،
میهمانی بسیار مکرم و محتشم
که بر مرغزار خرم زمین راه می رود
در رود زمان تن می شوید
و در سایه شاخه های سبز می آرمد
با درنگی بسیار کوتاه.

کتلین رین

. .. ...
  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٤
تگ ها : عشق ، حکمت ، ادبیات ، مستی

عاقبت عقل ازسرعاشق پرید

. .. ...

 

عقل ودل روزی ز هم دلخورشدند
هردوازاحساس نفرت پرشدند

دل به چشمان کسی وابسته بود
عقل ازاین بچه بازی خسته بود

حرف حق باعقل بوداماچه سود
پیش دل حقانیت مطرح نبود

دل به فکرچشم مشکی فام بود
عقل اگاه ازخیال خام بود

عقل بااومنطقی رفتارکرد
هرچه دل اصرار عقل انکارکرد

کشمکش ها بینشان شدبیشتر
اختلافی بیشترازپیشتر

عاقبت عقل ازسرعاشق پرید
بعداز ان چشمان مشکی راندید

تابه خود امد بیابانگردبود
خنده برلب ازغم این دردبود

 

. .. ...

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٤
تگ ها : عشق ، حکمت ، ادبیات ، مستی

آخر قصه ها

جوهر فلسفه هگل  بیان می کند که هرجا عرضه ای می شود مانند یک انسان پاک و شریف و مهربان که دل در گرو  رستگاری آدمیان بسته است ، ضد آن عرضه که دشمنان بشریتند نیز پدید می آید و از پیکار این دو فرهنگی تازه پدید می آید و آن فرهنگ نیز خود عرضه ای است با دشمنانی مواجه می شود و این حرکت ادامه می یابد و این پیکار تکرار می شود و قافله کائنات در این پیکار مستمر به تدریج از بی نظمی و پریشانی ( خائوس chaos  ) دور می شوند و به سوی صورت و کمال مطلق ازلی ( ایده مطلق هگلی ) پیش می روند. هگل در این بحث از کلمات " تز " برای عرضه و " آنتی تز " برای عرضه مخالف و " سنتز " برای نتیجه حاصل از نزاع تز و آنتی تز گرفته است.

 

نظامی نیز اصل کلی حضور و دشمن و اهریمن را در عرصه هنرو  اخلاق و علم را چنین بیان کرده است :

 

این است که گنج نیست بی مار

هرجا که رطب بود ، بود خار

 

هر ناموری که این جهان داشت

بدنام کنی ز همرهان داشت

 

یوسف که ز ماه عقد می بست

از حقد برادران نمی رست

 

عیسا که دمش نداشت دودی

می برد جفای هر جهودی

 

احمد که سرآمد عرب بود

هم خسته خار بولهب بود

 

دیری است که تا جهان چنین است

بی نیش مگس کم انگبین است

 

 

- داستان ها و نمایشنامه ها در جهان عموماً حامل عنصری به نام تضاد (  Conflict ) هستند که بدون آن داستانی ساخته نمی شود. خمیر ماسه هر داستانی تضادهایی است که میان انسان و انسانهای دیگر یا انسان با طبیعت پیش می آیدو معمولاً در اکثر داستانها عنصر تضاد در اولین بخش داستان ظاهر می شود.

 

شاید این نکته در قرآن به این صورت ذکر شده باشد که :

 

وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نِبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الإِنسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ

غُرُورًا وَلَوْ شَاء رَبُّکَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا یَفْتَرُونَ

(آیه 112 سوره انعام )

 

و بدین سان ما برای هر پیامبری دشمنی برانگیختیم از شیاطین چن و انس که آنان برای گمراه کردن مومنان با یکدیگر سخنان آراسته و فریبنده می گویند و اگر خدا می خواست چنین نمی کرد، پس آنان را با هر آنچه از تهمت و افترا می زنند ، رها کن ( و آسوده باش).

 

 - تسلی رسول و همه خوبان این است که پایان داستانها همه روی در خیر دارد یعنی به پیروزی خوبان بر بدان ختم می شود و داستان عالم کمدی است نه تراژدی و اگر داستانی است که در آن بدان بر خوبان مسلط هستند معلوم است که هنوز داستان به پایان نرسیده است.

 

 

( از سخنان استاد قمشه ایی )

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۳
تگ ها : حکمت ، ادبیات ، عشق ، مستی

از شاعر تا شاعر ( پیش نویس )

 

صریح بگویم

بعضی شاعران استادان ادبیات اند ... استادان به بازی گرفتن کلمات و واژه ها ...

ساختن جملات و  شبه جملات و اصوات اند ...

 

 

و بعضی دیگر تنها گزارش گرند ...

تنها مشاهدات و شنیده ها و دیده ها را روایت می کنند ... چون گزارشگران فوتبال رادیو ... که باید همه چیز از دیدنی ها را تبدیل کنند به "شنیدنی" ....

 

و من چه عشق می ورزم به این دسته دوم که خود گاه به گاه اشاره به این حقیقت دارند که شعرهایشان از خودشان نیست که ط.وطی وار شنیده ها و گاه دیده ها را روایت می کنند :

 

آنچنان که حافظ می گوید :

 

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم                      که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند                 آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

 

 

یا  شاعر عزیز معاصر دیگری ( حمید مصدق)  می گوید :

 

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

دل دادم و شعر عشق انشا کردم

نی , نی , غلطم , کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و

                         من امضا کردم

 

 

 

 

یا به روایت استاد ملک الشعرای بهار


شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریـــای عقل

شاعر آن افسونگری کاین طرفه مروارید سفت

صنعت و سجع و قوافی هست نظم و نیست شعر

ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت

شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد زلب

باز بر دلها نشیند هر کجا گوشی شنفت

ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت

وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت

 

 

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، حکمت ، ادبیات ، مستی

.... ناگهان رمضان گذشت ...

همیشه آخر رمضان که میشه

ا زخودم میپرسم

" آیا تا رمضان دیگه زنده هستم تا بتونم رمضان بعدی رو بهتر ... با کیفیت تر  .... خالص تر ... مومن تر .... نزدیکتر .... و سبک تر .... شفاف تر..... "

و بعد تویه ذهنم نقشه می کشم که رمضان بعدی رو از کی به اسقبال برم از کی رمضانم رو شروع کنم .... چه کارا بکنم چه کتاب هایی  رو تویه رمضان بخونم .... چه کارهای نیکی رو انجام بدم .... از کدوم بدی ها دوری کنم مشخصا و ....

 

اما رمضان 93  فاجعه بود ... آمدنش و بودنش و رفتنش حس نشد ... فقط در آن گرسنه بودم و تشنه .... آنقدر درگیر کارهای جابجایی و کلاس هایم بودم که  وجود رمضان جز به گریسنگی و تشنگی حس نشد و جز به گرسنگی و تشنگی نگذشت ... این رمضان سبک ترم نکرد ...

 

تا جایی که بخاطر می آورم این رمضان بدترین رمضان همه عمرم بود ...

حالا باز هم این سوال سالیانه به سراغم آمده است ...

آیا سال آینده هستم تا سعی و تلاش کنم برای درک رمضان   ....

 

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳
تگ ها : قرآن ، حکمت ، هستــی

نامه ای که هرگز ارسال نشد

این متن نامه ایی هستش که حدود شش سال پیش نوشتم و الان اون رو دیدم و یادم افتاد که نفرستادمش !!!

گفتم بگذارمش اینجا تا دیگه گمش نکنم...

امان از حافظه بد....

فیلم  Momento  رو دیدین ؟

بگذریم ...

اما متن نامه....

 

 

 

آقای قهرمانی عزیز

مفصل مطلبی نوشته بودم برای شما و متاسفانه نمیدونم چر ارسال نشد دو سه بار سعی کردم و ارسال نشد تا اینکه ناگهان برق رفت !
تصور میکنم بخاطر "نقل قول" بود... هرچه بود مطلب قشنگی بود که فکر نکنم دوباره بتونم به اون قشنگی افکارم رو بیان کنم ولی سعی میکنم از تویه حافظه اونچه رو بخاطر میارم دوباره تایپ کنم ، خودتون بهتر می دونین که نوشتن "حس" میخواد و قبلی از "دل" بود این یکی از "حافظه" است !
اما بعد
درباره اون مطلب شما که گفته بودین :

" هفته گذشته فیلم Robocop رو دیدم. دیدن این فیلم منو خیلی یاد گذشته و دوران کودکی انداخت. اگرچه فیلم از لحاظ سینمایی به اعتقاد من حرفی برای گفتن نداره. "

باید عرض کنم خدمتتون که بنده تا حالا چند باری روبوکاپ رو دیدم - همین حالا هم اگه پاش بیفته و دیدن اون فیلم پیش بیاد باز هم میشینم و میبینمش ! - و از دیدن اون فیلم لذت بردم و مطمئنم که شما هم از اون لذت بردید. خاطرم هست آخرین باری که به آمار فروش های جهانی سینما نگاه میکردم این فیلم تویه 100 فیلم پر فروش تاریخ سینما بود - الان هم اگر این آمار خیلی هم که تغییر کرده باشه مطمئنم این فیلم تویه لیست 200 فیلم پرفروش تاریخ سینماست و این لیست یعنی که تویه دنیا خیلی از مردم این فیلم رو دیدن و از اون لذت بردن و دوباره و دوباره هم دیدنش ...
من اعتقاد دارم هر فیلمی که آدما ببیننش و از دیدنش لذت ببرن و به دوباره دیدنش هم راغب باشن یعنی اینکه حتما از "لحاظ سینمایی حرفی برای گفتن " داره. چون خیلیا ازش خوششون اومده حتما یه چیزی داشته که "اغلب آدما" از شیوه قصه گفتن اون خوششون اومده ، خصوصا روبوکاپ که نکات جالب و زیبایی توش داره ...

یادمه اون موقعی که اومد سبک جالب و نسبتا بدیعی داشت و اون سبک خبری شروع شدن قصه اش بود ، اگه خاطرات باشه قصه فیلم بدون تیراژ آغازین یک باره با اخبار شروع شد ، یادمه اون موقع که ما این فیلم رو دیدیم هنوز تردیدداشتیم که فیلم شروع شده بیا اینکه داریم تبلیغات ابتدای فیلم رو میبینیم و این تردید و دو دلی تا حدود یک چهارم اول فیلم که " سبک فیلم " بیاد دست تماشاگر ادامه داره - از این لحاظ میشه این کار رو با کار رادیوییه اورسن ولز تحت عنوان "حمله مریخ به زمین " مقایسه کرد ...
از طرفی قهرمان فیلم مثل قهرمان های دوران کودکی ما - تارزان ، بت من ، سوپرمن ، اسپایدرمن ، آکوا من ، شزم ، استیو آستین و .... - از یک آدم معمولی تبدیل می شود به یک سوپر قهرمان یعنی یه داستان سوپرمنی محشر ... !!!
یکی از نکته های قشنگه تویه اون "هویت" روبوکاپه ... بحران هویت اون از وقتی شروع میشه که متوجه میشه یک روبات ساده نیست ! گذشته ایی داشته ( از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟ ) که فراموش کرده و باید به یاد بیاره که کی بوده تا بفهمه که الان کی هست وباید برای آینده ، کی بشه (به کجا میروم آخر ننمایی وطنم ؟ ) ...
تویه فیلم وقتی سئوال میکنن ازش که : " شما کی هستی !" میگه : " روبو کاپ " ولی پس از ماجراهای مختلف در انتهای فیلم که آدم بده رو از بین میبره وقتی ازش میپرسن که اسم شما چیه ؟ جواب میده " مورفی " چون روح انسانی خودش رو پیدا کرده و البته این شوخی تویه قسمت های بعدی هم ادامه پیدا میکنه اونجایی که تویه دقایق آخر قسمت دوم وقتی آدم بده بهش میگه مورفی برمیگرده و بهش میگه که " فقط دوستام میتونن به من بگن مورفی برای بقیه من روبوکاپ هستم ! "... همین بازی با هویت رو تویه فیلم جنجالی "ماتریکس" هم داریم اونجایی که "نیو" که یک هکر کامپیوتره بین اینکه آقای اندرسون- یه کارمند معمولی -باشه یا "نیو" - یه هکر طغیانگر - درگیره و در نهایت زمانی که داره با مامور اسمیت زد و خورد میکنه وقتی داره شکست میخوره مامور اسمیت با تمسخر بهش میگه "آقای اندرسون !! " و اون جون تازه ایی میگیره و قبل از اینکه ضربه کاری آخری رو بزنه بهش میگه "اسم من "نیو" است !! " ...

خلاصه اینکه اون فیلم پر از ظرایف و نکات از این دسته ... که میشه ساعت ها در موردش حرف زد ...
البته فیلم یه عیب بزرگ هم داره و اونم خشونت بیش از حد و غیر ضروریه فیلمه که برای فیلمی به این قشنگی زیاده ...

یکی از سکانس ایی که من خیلی دوست دارم صحنه اییه که تویه آخر فیلم بعد از درگیری های نهایی فقط روبوکاپ و قهرمان زن پلیس زنده میمونن. روبوکاپ از پلیسه میپرسه حالت خوبه ؟ پلیس همکارش میگه "نه تیر خوردم !" و اون جواب میده: "اشکالی نداره غصه نخور اونا درستت میکنن ، اونا هر چیزی رو درست می کنن"!!

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦

تفاوت نگاه - چشم ها را باید شست.....

عشق عزیزم ، ساقی   این روایت رو برام ایمیل کرده بود حیفم اومد مکرر و دوبرابر نشه...

....روی زیبا آمد لب جوی...آب را گل نکنیم...روی زیبا دو برابر شده است.....

 

تفاوت نگاه


یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سالها پیش بود نقل میکرد:

 
"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم،سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.

دقیقا یادمه یه دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم مینشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.

پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟

کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!

گفتم نمیدونم کی رو میگی!

گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!

گفتم نمیدونم منظورت کیه؟

گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اونجا بود که کاترینا تون صداش رو کمی پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی

که روی ویلچیر میشینه...

این بار دقیقا فهمیدم کی رو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه...

چقدر خوبه مثبت دیدن...

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپ رو  میشناختم، چی میگفتم؟

حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!

وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...

 
شما چی فکر میکنید؟ 
چقدر عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم"

 

 

این داستان نکته خیلی قشنگی داشت....هیشه با نگاه به آدما قبل از هر چیزی عیب ها رو مرور می کنیم....ماجرای حضرت مسیح و حواریون از خاطرم گذشت که از جایی می گذشتن لاشه سگ مرده ایی کنار جاده افتاده بود و بوی تعفن اون فضا رو آلوده کرده بود هر یک از حواریون چیزی می گفت..."این موجود در زمان حیاتش هم کثیف و نجس بود چه برسه به الان که متعفن هم شده "....دیگری "...." خلاصه هر کس چیزی از عیب های آن سگ مرده را بیان می کرد....حضرت مسیح نگاهی به لاشه متعفن آن سگ انداخت و گفت : "چه دندان های زیبا و سفیدی دارد".......ای کاش ما هم چون مسیح دنیارا ببینیم فقط زیبایی ها را......مانند حضرت زینب در صحرا کربلا ...وقتی که یزید از ایشون پرسید در صحرای کربلا چه دیده گفت "...چیزی جز زیبایی ندیدم....

...ای کاش ما هم در هستی چیزی جز زیبایی به چشممان دیده نشود...آنچه میبینیم آن چیزی است که واقعیت است...زیبایی ها را ببینیم.......

باز یاد چیز دیگری افتادم....فیلم السید ... وقتی به نامزد السید خبر خیانت او را دادند به او گفتن سربازان زیادی با چشم خودشان دیدند که السید به کشور خیانت کرده ...نامزدش جواب داد آنها قدرت درک آن چیزی را که دیدند نداشتند....و جالب اینکه همان کاری که  از نظر دیگران خیانت محسوب میشد باعث شد تا کشور السید متحدانی به دست بیاورد که در انتها باعث نجات کشور از دست دشمنان شد....

....خداوندا به ما قدرت دیدن و درک جهان زیبایت را بده....

 

آمین

 

 


  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱

← صفحه بعد