دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه

وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام

اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه

بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم

با تو اما می رسم به قله ی آوازم

اگه تا آخر این ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم

با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نزار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

 

تویی که عشقمو از نگاه من می خونی

تویی که تو طپش ترانه هام پنهونی

تویی که هم نفس همیشه ی آوازی

تویی که آخر قصه ی منو میدونی

اگه کوچه ی صدام یه کوچه باریکه

اگه خونم بی چراغه چشم تو تاریکه

می دونم آخر قصه میرسی به داد من

لحظه ی یکی شدن تو آینه ها نزدیکه

با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نزار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

 

ستاره

شادمهر عقیلی

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٦
تگ ها : ادبیات ، عشق ، حکمت

....بیا ره توشه برداریم ...قدم در راه بی فرجام بگذاریم...

... بی دلیل نبود که امروز دلم هوای تو را داشت ...

در مکتب خانه یاد تو کردم ... اما عجیب شعرهای چالاک تو چون قدیم بر زبانم نمی تاخت ... مغز انگار کندتر شده از زبانم و از شعر تو ....

باید بنویسم قبل از اینکه فراموش کنم همه ماجراها را ...

یاد فیلم "مومنتو" افتاده ام شاید ... اسیر هزار توی تو در توی حافظه خویشم ام ...

 

گفتم این چند کلام را بنویسم در این سال روز  رفتنت ... بسان "رهنوردان افسانه ای" که روایت کردی برایم ...

 

در دلم چیزی می گوید اکنون دیگر می دانی که ..آسمان هر کجا ...این رنگی نیست ...

مهدی جان رنگمان کرده بودند و دانستیم و ندانستیم تا کجا رنگ بود ...

 

چاووشی

( به یاد چهارم اردیبهشت سال روز درگذشت زنده یاد ادبیات ایران  مهدی اخوان ثالث )

 

 بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نیمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

(مهدی اخوان ثالث)

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٥

به بهانه چهارم شهریور

آواز کَرَک

 
« بده ... بدبد ... چه امیدی؟ چه ایمانی؟»
«کرک جان! خوب می‌خوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بال‌های سوخته‌ات پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.
بخوان آواز تلخت را، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان! بندهٔ دم باش ...»
« بده ... بدبد... راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
نه تنها بال و پر، بالِ نظر بسته ست .
قفس تنگ است و در بسته ست... »
«کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت
من این آواز تلخت را ...»
«بده ... بدبد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز ِ جفتِ تشنهٔ پیوند ...»
«من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد... »
«بده ... بدبد ... چه پیوندی؟ چه پیمانی؟...»
«کرک جان! خوب می‌خوانی
خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه‌ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی »
تهران، فروردین ۱۳۳۵
  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٥
تگ ها : عشق ، ادبیات ، هستــی

دیوانه و نقش پری

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست

گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدست

آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایره نیمه کشیدست

ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست

رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدست

از دست کمان مهره ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدست

در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدست

سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدیدست

ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست

با این همه باران بلا بر سر سعدی
نشگفت اگرش خانه چشم آب چکیدست

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
تگ ها : ادبیات

خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن

میان باغ حرامست بی تو گردیدن
که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن

و گر به جام برم بی تو دست در مجلس
حرام صرف بود بی تو باده نوشیدن

خم دو زلف تو بر لاله حلقه در حلقه
به سنگ خاره درآموخت عشق ورزیدن

اگر جماعت چین صورت تو بت بینند
شوند جمله پشیمان ز بت پرستیدن

کساد نرخ شکر در جهان پدید آید
دهان چو بازگشایی به وقت خندیدن

به جای خشک بمانند سروهای چمن
چو قامت تو ببینند در خرامیدن

من گدای که باشم که دم زنم ز لبت
سعادتم چه بود خاک پات بوسیدن

به عشق مستی و رسواییم خوشست از آنک
نکو نباشد با عشق زهد ورزیدن

نشاط زاهد از انواع طاعتست و ورع
صفای عارف از ابروی نیکوان دیدن

عنایت تو چو با جان سعدیست چه باک
چه غم خورد گه حشر از گناه سنجیدن

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
تگ ها : ادبیات

پس کجاست این ساقی

دلم امشب عجیب گرفته باز،

خسته شدم از این همه شب ها و روزهای دل گرفتگی،

 

گفتی برگردیم،

کمی زمان که بگذره باز پر پرواز و باز دل آسمون،

فریب خوردم

برگشتم

هبوط ام اما همیشگی شد

 

معراجم چه کوتاه بود

حالا باور روزها و شب های معراجم برای خودم داره دیگه سخت میشه روز به روز

باور اینکه من خواب بودم یا بیدار

باور باورهام

باور رویاهام

 

چند تا اتفاق با مزه رو میخوای بدونی؟

امروز  سر  کلاس درس خوابم برد !

خودم هم متعجب شدم...

میدونم خیلی ها سر کلاس خوابشون میبره

ولی اینبار فرق داشت...

تصور کن سر کلاس داشتم درس می دادم داشتم حرف می زدم نشسته بودم و روی نوت بوکم - همون نوت بوک با وفا - درس می دادم که یه دفعه وسط حرف زدنم ... دقیقاً بین بیان دو جمله خوابم برد ... چشم هام هم افتاد و یه  Blackout  بعد برگشتم دوباره به کلاس و جمله بعدیم رو هر جوری بود گفتم و خودم رو جمع و جور کردم ...

طفلکی بچه ها اونایی که متوجه شدن حتما فکر کردن مربی اشون معتاد شده و موادش دیر شده ... اتفاقا به چشمهای گود افتاده این روزهام میاد  این ماجرای معتادی...

... ای کاش بودم ... حداقل در عالم هپروت، خیالت کمتر آزارم می داد ....

 

اتفاق بعدی ....

نمی دونم چی بود ... یادم رفت... یادم بودها...خیلی هم با مزه بود ... ولی نمی دونم چرا یک دفعه یادم رفت و هر چی فکر می کنم یادم نمیاد ....  این روزها اینجوری شدم ... یک دفعه همه چی  یادم میره ..... همه چی .... فقط نمیدونم چرا بدجنسی های تو از خاطرم نمیره ....

 

بگذریم ....

چند روز پیش بازم متولد شدم ...دوباره .... یه حقیقت تلخ رو فهمیدم ...

اینکه تعداد بانک های این کشور خیلی بیشتر از تعداد دوستان منه ....

 

جای گله نیست ... مگر من با اون ها چه کردم در دوستی که توقع برگشتش رو دارم ...

همه جا بازاره و همه اهل معامله ....

 

چقدر دلم برای ساعت های مستی و   بد مستی  تنگ شده

کجاست این ساقی ؟

 

 

.  ..  ...

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳
تگ ها : خاطرات

هم پیاله اساتید - شب قدر

هم  پیاله  اساتید


سخنرانی :  شب قدر
سخنران  :  دکتر حسین الهی قمشه ایی

 

http://www.mediafire.com/listen/ib2vs5dee9obcyq/0206.Shabe_e_Ghadr-83min.MP3

 

http://www.mediafire.com/listen/ib2vs5dee9obcyq/0206.Shabe_e_Ghadr-83min.MP3

 

یکی از روزهای گذشته خیلی دل گرفته و پریشان بودم...
وقتی برای ورزش و دویدن بیرون زدم این سخنرانی رو تویه mp3  پلیرم گوش می دادم ...
اصلا متوجه نشدم چقدر دویدم ...
وقتی به خودم اومدم که در حال تماشای امواج قشنگ و جادویی بودم  عجیب ترین موج هایی که دیده بودم ...
این سخنرانی کاملا مرا شوک زده کرده بود ...
جواب بعضی از سوال هام رو توش گرفته بودم ...
تا پایان روز در حالتی از شوک زدگی و غرق تفکر در نکته ها ، مفاهیم و ظرایف این سخنرانی بودم ...
اونقدر که حتی سر  کلاس دانشجویان کلاسم متوجه شده بودن حالم عادی نیست ... یکیشون ازم پرسید "می خواین بریم دکتر؟" ...
گفتم نه آرامبخش خوردم بخاطر سردرد واسه همین عکس العمل هام کند هستش...

 طفلکی مهربون ، نمی دونست کندی ام بخاطر جدا شدن از اون دنیاییه که توش در حال فکر کردن درباره مفاهیم و ظرایف این سخنرانیه ...

خلاصه کلام اینکه ، این قصه ها برای این بود که بگم گوش دادن این سخنرانی می ارزه
خصوصاً  واسه کسایی که می خوان "بزنن تا روشن شن  !" ...

نمیدونم شایدم به نظر من خیلی فوق العاده اومد چون تویه اون حال خاص بودم ...
امیدوارم تو هم تو اون حال خاص باشی...

بزن روشن شی ...

 


قلندر مست

 

  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱
تگ ها : مستی ، عشق ، قرآن ، ادبیات

... دیدار دوم ...

. .. ...

سحر با حافظ


سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

. .. ...

سحر با شمس


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

. .. ...

سحر با سعدی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی


. .. ...

A night in a bad inn
شبی در یک مسافرخانه محقر



A night in a bad inn -
But I would say
Guest in love's house;
And blessed and thrice blest
Who walk on earth's sweet grass,
Bathe in time's stream,
And under green boughs rest -
Too short a stay.

Kathleen Raine


. .. ...

شبی در یک مسافرخانه محقر
این است نگاه بسیاری از مردمان به زندگی
اما من می گویم آدمی میهمانی است در خانه عشق،
میهمانی بسیار مکرم و محتشم
که بر مرغزار خرم زمین راه می رود
در رود زمان تن می شوید
و در سایه شاخه های سبز می آرمد
با درنگی بسیار کوتاه.

کتلین رین

. .. ...
  
نویسنده : کاظم نیسی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٤
تگ ها : عشق ، حکمت ، مستی ، ادبیات

← صفحه بعد