...چشمی ....برای ..... دیدن ....

....

یه شب دراز کشیده بودم ... کمی مست ....رو به آسمون  .... و داشتم تویه سقف آپارتمان نگاه می کردم به نقش قشنگ گچ کاری سقف ... که شایدکار هنرمندای اصفهانی بود یا مشابه سازای چینی ....

داشتم نگاه می کردم و فکر می کردم ... یادم اومد با همین  حالت یه شب کنار دریاچه آوان بودم و تویه کوهستان الموت  .... و داشتم به سقف آسمون نگاه می کردم .... و نقش و نگارای ستاره های بی شمار .... تویه دل  آسمون ....

اونو مقایسه کردم با این  .... بعد خودم خنده تلخی کردم ....

... ولی نکته جالبی تویه اون متوجه شدم ...

خیلی وقته ... به آسمون پر ستاره نگاه نکردم .... نگاهی که بشه بهش بگن نگاه کردن ... ولی هر شب قبل از خواب چشمام رو به این گچ کاری بسته میشه و صبح رو به اون باز میشه ...

یادم افتاد که عاقلا میگفتن که آدمی باید چشم بصیرت داشته باشه و وقایع نادیدنی با چشم سر رو با چشم دل ببینه ...

بعد متو جه شدم که ما حتی چشم سرمون رو هم از دیدنی ها گرفتیم ... چه برسه به چشم دلمون ....

دنیامون شده گچ بری ... یعنی نقشی از یه گل ...  که شاید قشنگ باشه ... کمی به اندازه نیم ساعتی ... برای نگاه میهمان .. شاید .... ولی نه بویی داره و نه لرزشی در باد ... یک گل .... از  .... گچ ..... مثل ... بگذریم ....

وقتی از گل ها بریدیم ... و به گل های گچی ..قناعت کردیم ... دیگه چه انتظاری میره که بتونیم با چشم دل ببینیم ... ما که برای فریب خودمون هر ترفندی زدیم برای گمراه کردن چشم سرمون ....

اینا رو که گفتم برایه اینه که یاد دو تا گل افتادم ....

یک گل گچی که دوستش داشتم ...

یک گل سرخ که دوستش دارم ....

وعده باغبون هنوز یادمه ...

 

... این پیاله رو کجا گذاشته بودم ؟ ...

/ 2 نظر / 20 بازدید
پریدخت

به ضربان نگاه تو درسکوت سرشار قطره های باران در همراهیه خیس سرانگشتانم زمان نوازش لحظه های با تو باور دارم ......

ساقی

توگویی انگشتانم باد در سر دارند و جوانی می کنند که اینگونه هرلحظه بی تاب لمس حضور تواند !