امان از رندی حافظ

 

امروز موقع صحبت کردن با یکی از عزیزانم اونقدر عصبانی شدم که تویه دلم شروع کردم به ناسزا گفتن به  زمین و زمان و ...

قرار به تفال  حافظ افتاد .. خشمگین از حافظ هم .. نیت کردم .. و با بد دلی و خشم رفتم به سراغ یکی از غزل های این یکی از بهترین بچه شیرازی ها ( چون سعدی را هم به غایت دوست دارم حافظ را به تنهایی "بهترین" بچه شیراز نمیدانم ! )  ...

غزلی که آمد چنان کوبنده دهان مرا بست که دانستم چه بگویم ...

دهانم بست از شدت نکته سنجی این رند شیرازی ...

غزل این بود :

 

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

‬‫چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن‬‫

در راه عشق وسوسه اهرمن بسی است

‬‫پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن‬‫

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشندت

‬‫همت در ین عمل طلب از می فروش کن

‬‫پیران سخن تجربه گویند گفتمت‬‫

هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن

‬‫بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق‬‫

خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن‬‫

با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست

‬‫صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن‬‫

ساقی که جامت از می صافی تهی مباد‬‫

چشم عنایتی به من در نوش کن‬‫

سر مست در قبای زر افشان چو بگذری‬‫

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

 

 

....

 

اخه ادم چی بگه به این رند شیرازی  ... من اونقدر احمق نیستم که فکر کنم این غزل تصادفی اومده ... به همین دلیل دوباره سر رو به نشانه کرنش و احترام  نزد این پیر خراباتی خم کردم ...

خیلی چیزا از این غزل گرفتم ...

 

از جمله دعوت حافظ رو به شیراز    "  یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن   "

تصمیم گرفتم به اجابت ...

 میخوام برم به دیدن این یار قدیمی پشمینه پوش ...

برای رفتن باید "ساقی" و "ساغر"  رو به همراه ببرم و به نیت   "سر مستی " برم ...

بدور از    " تسبیح و خرقه " ....

 

.. لبیک یا حافظ ...

... لبیک ای پیر فرزانه پشمینه پوش ...

مطمئن باش که "من و ساقی"  به هم سازیم و  " بنیان غم " و اندوه را براندازیم1 ..

به پا بوس تو خواهم آمد تا آن "بوسه نذری" را ادا کنم ...

 

1     اشاره به غزلی از حافظ

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
ساقی.........

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماييم و شما افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا گر سيل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بود دريا و طوفان جان فزا ای شيخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ای موسی عمران بيا بر آب دريا زن عصا اين باد اندر هر سری سودای ديگر میپزد سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما ديروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله امروز می در میدهد تا برکند از ما قبا ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم میبری آخر نگويی تا کجا هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی خواهی سوی مستيم کش خواهی ببر سوی فنا عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان هر دم تجلی میرسد برمیشکافد کوه را يک پاره اخضر میشود يک پاره عبهر میشود يک پاره گوهر میشود يک پاره لعل و کهربا ای طالب ديدار او بنگر در اين کهسار او ای که چه باد خوردهای ما مست گشتيم از صدا ای باغبان ای باغبان در ما چه درپيچيدهای گر بردهايم انگور تو تو بردهای انبان ما

ساقی

سلام برقلندر مست دیرزمانی است که با حافظ همخانه وهم پیمانه ایم ونوشیدیم از جام الست وبه وجد امدیم از مستی می ناب که از دست یار خوردیم ......وعهدی داریم با جانان که باید به پابوس پیر دردی کش عشق برویم وبوسه بر خرقه پشمینه حافظ بزنیم .........ودر جوار جانان چه پروازی کنیم از شوق بر سرا پرده جانان ..............درخدمتیم ...قلندر وار

ساقی

اونقدرعاشق میشم عاشق میشم اونقدر از تو میگم که میون اسم تو توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه فقط تو رو ، داره فریاد میزنه تو هوای تازه زندگی هستی که تو قصر آرزو هایم نشستی تو همون معجزه و لطف خدایی که طلسم نا امیدیمو شکستی میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت آخه تو خودت گلی ، چه قشنگه دیدنت تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟ تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟ فقط تو رو ، داره فریاد میزنه

عسل

سلام دایی خوبی؟ مگه اینجا از حالت خبر بگیریم ... دایی من که هر چی نوشته هاتو میخونم یه ساعت باید فکر کنم که منظورت چی بوده ... کلا میام تو وبلاگت یه علامت سوال گنده بالا سرم روشن خاومش میشه [نیشخند] به وبلاگ منم سر بزن .. [پلک] همیشه چایی تازه دم آماده است [چشمک]

ساقی

لطفا همه نظراتی که به اسم ساقی دارید حذف کنید........