. . . تو با این جاده هم دستی . . .

... تو اوج این  خستگیام  ... کنار این راه دراز  ... تو حاشیه این جاده دور ... ایستاده ام ... خسته ... دل  مرده ... بی تفاوت ...

به خودم می گم ... اگه الان بریدم ... اگه  ایستادم کنار جاده ... بدون انگیزه خیره شدم به افق  ... اگه بدون هیچ احساسی نگه می کنم به رهگذر ها ...  تقصیر توست ...

 تو  رو مقصر می دونم  ... ولی یه چیزی   ...   حتی حس غر زدن به تو رو هم ندارم . . .   نمی خوام باهات حرف بزنم  ...  تو رو مقصر می دونم ...  تویه بازیه تمام بازیگرای این صحنه ...   تو رو مقصر می دونم  ...  تو با همه اون آدمایی که آزارم دادن همدستی  ... تو با تمام این رنج ها هم دستی ... تو با رنج ها و دل تنگی های من همدستی . ...

 تو با این راه دراز هم همدستی  ...

... تو با این جاده همدستی ...

 

 

:

.

سراب رد پای تو

کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم

که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی

که من تو گریه بیدارم

که هر شب هرم دستاتو

به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من

تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر می کنم هستی

تو آهنگ سکوت تو

به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست

فقط تصویر می بینم

یه حسی از تو در من هست

که می دونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب

درا  رو باز میذارم

 

 

 

می دونم که همه این بازیگرا رو تو فرستادی ... دونه  به دونه اشون رو ... و دلت می خواد که اون بازی رو از من بگیری که  دلت می خواد ...

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند با یاد


و من چقدر نا امیدت می کنم ... همونطور که تو من رو ...
نمیدونم من دست تو رو ول کردم یا تو دست من و ....

:

:

... کی ؟ ... . ... کجا ؟ ...

 :

.

کی بر می گردی ؟

.

.  ..   ...

...  نکنه که ...

منم ...با تو  همدستم ..تویه ...این طرح پیچیده ...که من رو  ..به هم ..پیچیده ؟ ....

:

:

. .. ...   . .. ...

/ 4 نظر / 21 بازدید
پریدخت

[متفکر]دلم گرفت....................[متفکر]

پریدخت

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیمشامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید

ساقی

چه بسازی چه نسازی ، دل من کوکه با سازت همه ی اوج غرورم ، سهم قلب بی نیازت حال من خوبه با عشقت گر چه دورم از وصالت واسه من کافیه رویات ، واسه من بسه خیالت آرزوم ، بودن کنارت ، حتی یک لحظه تو خوابه چه بپرسی چه نپرسی ، چشم من پر از جوابه آرزوم ، بودن کنارت ، حتی یک لحظه تو خوابه چه بپرسی چه نپرسی ، چشم من پر از جوابه جات رو هیچ کس نمی گیره توی این قلب حقیرم اگه باشم توی قلبت بدون از خوشی می میرم چه بری تنهام بذاری ، چه بمونی تو کنارم عاشقانه هات با هامن ، من به قصه هات دچارم آرزوم ، بودن کنارت ، حتی یک لحظه تو خوابه چه بپرسی چه نپرسی ، چشم من پر از جوابه آرزوم ، بودن کنارت ، حتی یک لحظه تو خوابه چه بپرسی چه نپرسی ، چشم من پر از جوابه چه بسازی چه نسازی ، دل من کوکه با سازت همه ی اوج غرورم ، سهم قلب بی نیازت حال من خوبه با عشقت گر چه دورم از وصالت واسه من کافیه رویات ، واسه من بسه خیالت آرزوم ، بودن کنارت ، حتی یک لحظه تو خوابه چه بپرسی چه نپرسی ، چشم من پر از جوابه آرزوم ، بودن کنارت ، حتی یک لحظه تو خوابه چه بپرسی چه نپرسی ، چشم من پر از جوابه

ساقی

و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا..............عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا