هستی ؟ نیستی ؟ رویا ؟ واقعیت ؟

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست

چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست

 

انگار که هر چه هست در عالم نیست

پندار که هر چه نیست در عالم هست

 

( خیام )

/ 3 نظر / 3 بازدید
راست ترین راستی زندگی...باران

هزار توی نهادم در تشویشی آشکار و نه گنگ چونان روزگار پیشین راهی می جوید خویشتن خویشم چندصباحی است در هزار توی نامفهومی نهان است . من نیستم! اما هنوز هستم! ( تعبیر به راه پلیدی نگردد . در وادی نیکی خویش را گم کرده ام . بی نهایت است ـ ایا اینجا

ساقی

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

ساقی

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را با صد هزار جلوه برون امدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را بالای خو در ایینه ی چشم من ببین تا با خبر ز علم بالا کنم تو را مستانه کاش در حرم و دیر بگذری تا قبله گاه دل و ترسا کنم تو را خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم خورشید کعبه ، ماه کلیسا کنم تو را طوبی و سدره گر به قیامت به من ده یک جا فدای قامت رعنا کنم تو را زیبا شود به کار گه عشق کار من هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را