برای آنان که مست را ملامت می کنند....

فقیهی بر افتاده مستی گذشت

به مستوری خویش مغرور گشت

 

 ز نخوت بر او التفاتی نکرد

جوان سر بر آورد کای پیرمرد

 

برو شکر کن چون به نعمت دری

که محرومی آید ز مستکبری

 

یکی را که در بند ببینی مخند

مبادا که ناگه درافتی به بند

 

 نه آخر در امکان تقدیر هست

که فردا چو من باشی افتاده مست

 

 تو را آسمان خط به مسجد نوشت

مزن طعنه بر دیگری در کنشت

 

ببند ای مسلمان به شکرانه دست

 که زنار مغ بر میانت نبست

 

نه خود می رود هر که جوان اوست

 به عنفش کشان می برد لطف دوست

 

نگر تا قضا از کجا سیر کرد

که کوری بود تکیه بر بر کرد

 

بوستان سعدی

/ 4 نظر / 19 بازدید

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تر ، دامن و سجاده شراب آلوده آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده به هوای لب شیرین پسران چند کنی خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی که صفایی ندهد آب تراب آلوده گفتم ای جام جهان ، دفتر گل عیبی نیست که شود فصل بهار از می ناب آلوده آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش آه ازین لطف به انواع عتاب آلوده ********************************* اونا یه چیزایی میدونن که درکش واسه مردم عادی سخته و یا حتی غیر ممکنه . بهتره که از قسمت هایی که سر در میاریم مطالعه کنیم مثلا همین شعر سعدی که شما نوشتین یا شعر حافظ که خودم نوشتم نمیشه الکی ازشون برداشت کرد. نیاز به معرفت عمیق داره موفق باشید [گل]

ghazal

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد غم دنیی دنی چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

ghazal

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی ما را ز سر بریده می ترسانی ما گر زسر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

من..........شراب.........حافظ و مولوی

تنهایی نام دیگرش شعر است و شعر مثل من تنهاست مثل ته سیگارهایی که در قافیه های خاکستری دود میشود و شراب هایی که تو را بی حافظ و مولوی مست می کنند انگار که شاعر زاده شده ای و نه از گیلاس شعر دست بر می داری نه از سیگار تنهایی