... لحظه دیدار ...

لحظه دیدار  ... نزدیک است ...  باز من دیوانه ام ... مستم ...

... باز می لرزد... دلم ..... دستم ..... باز گوئی در جهان دیگری هستم


لحظه دیدار .. نزدیک است ....


های ... نخراشی به غفلت ..  گونه ام را تیغ ....

وای ...  نپریشی  .. صفای زلفکم را  ... باد


آبرویم را  .. نریزی ....  دل

ای نخورده مست ...  لحظه دیدار  ... نزدیک ....  است.

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
اشنا

نه دیگه باران ...یه کم صبر کن من شعرمو بگم بعد تو بیا: سنگ در برکه می اندازند و می پندارند باهمین سنگ زدن ماه به هم می ریزد کی به انداخن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت... حمید مصدق یا حق

باران..........

مثل این که دوست اشنا گفت از شعرهای حمید مصدق احساس خفگی میکنه .....چه جالب به سرعت خودشو نقض کرد .............

من ميگم " ... بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ..... " باران جان شما ناراحت نشو ، ببار بر من ، ببار كه منم ، خاك تشنه تو ، ببار .... اشنا جان چقدر زيبا بود اين شعر ممنون ...

باران..........

چتر ها را بايد بست زير باران بايد رفت فکر را خاطره را زير باران بايد برد باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد ديد عشق را زير باران بايد جست زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است (سهراب سپهری)

..........

نذر چشمان تو این دل که اگر ما باهم... که اگر قسمت ما شد تک و تنها باهم، زیر یک سقف به هم زل بزنیم آخرسر خنده ای از ته دل بی غم فردا با هم بشود حادثه ها وفق مراد من و تو یا نباشیم و یا تا ته دنیا باهم اگر این بار خدا خواست که خوشبختی را بفروشد کمی ارزانتر از این تا با هم... اگر این بار زمان روی زمین بند شود نشناسیم از این شوق سرازپا با هم دست تو شانه ی خوبیست که موهایم را... لحن من ساز قشنگیست که شب ها باهم، شب شعری به غزلخوانی ترتیب دهیم از من و رودکی و حافظ و نیما باهم "در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد عشق پیداشدو..."این است که حالا باهم... من برایت غزلی تازه بگویم آن وقت جمله ای از تو:"چه خوب است که لیلا باهم دل به دریا بزنیم آخر این قصه ولی صدوده سال بمانیم در این جا با هم"

...

سلام این دو بیت شعر اشعار فاضل نظری هستند نه اشعار حمید مصدق به هر حال انتخابتان زیبا بود [لبخند]