... این منم ... مجنون ....

....

....

چرا که خسته نشسته به خاک فرهادت؟

مگر نگاه اسیرم نکرد آزادت ؟



اگرچه سهم تو ازعشق بوده ویرانی،

ولی همیشه دلم از تو خواست آبادت



من این طرف پرم از تب تو آن طرف بی تاب...

چرا به این همه دوری نمی کنیم عادت؟



منم سکوت غریبی که بر لبت جاری...

و نیمه ی پُر ِ دردی که بود همزادت



ببخش شاعر خود را اگر پُری از غم

نمی شود که در این شعر غمزده شادت...



(تو بهترین غزل ممکنی) دلم می گفت.

محال بود در این شعر ساده ایجادت...



هنوز دست من از گونه های نمناکت ...

خودت به جای من امشب برس به فریادت



اگرچه فاصله ها مانع از رسیدن بود

نرفته یادت و یادم نرفت از یادت!



هنوز پای قرار تو با دلم هستم

به این زمانه ی بی تو نمی کنم عادت

/ 0 نظر / 14 بازدید