... من به قصه هات دچارم ... . .. ...

چه بسازی چه نسازی ،
دل من کوکه با سازت
همه ی اوج غرورم ،
سهم قلب بی نیازت


حال من خوبه با عشقت
گر چه دورم از وصالت
واسه من کافیه رویات ،
واسه من بسه خیالت


آرزوم ، بودن کنارت ،
حتی یک لحظه تو خوابه
چه بپرسی چه نپرسی ،
چشم من پر از جوابه


جات رو هیچ کس نمی گیره
توی این قلب حقیرم
اگه باشم توی قلبت
بدون از خوشی می میرم


چه بری تنهام بذاری ،
چه بمونی تو کنارم
عاشقانه هات با هامن
من به قصه هات دچارم


واسه من کافیه رویات ،
واسه من بسه خیالت


آرزوم ، بودن کنارت ،
حتی یک لحظه تو خوابه

 

(((  ...  کپی شده از تویه نظرات .... )))

((( نظر ساقی بود ... آنان که به یک نظر خاک را کیمیا کنند ... نظری به ما کردند .... شاد باشن و پاینده ... همیشه ... )))

/ 5 نظر / 21 بازدید
hamrahe rahgozar

[گل][گل]the best my dear...............it is agreat veblog..........be happy and happy new year .............

..........

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

..........

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد غم دنیی دنی چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

ساقی

علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سرو گز آن سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق ایم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم برخود شتافت چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید عقل در شحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتا ب گر دلیلت باید از وی رخ متاب

ساقی

علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سرو گز آن سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق ایم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم برخود شتافت چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید عقل در شحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتا ب گر دلیلت باید از وی رخ متاب