گل همیشه عاشق

هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم

 نشد بر سر آتش ، میسّرم  که نجوشم       

گاهی متوقف میشم  در این مسیر طولانی ، لحظه ای ، دمی با خودم خلوت می کنم ، منی که خلوت ترین خلوت های تهی را تجربه در انبان دلم دارم .... و آهی می کشم از جوشیدن ها و نجوشیدن ها ....

چگونه بتوانم که با تو نجوشم .... یا از عشقت نپیچم ... چگونه بی تابت نباشم ... تویی که تاب هر تار زلفت دامی شد برای بستن چشم و دست و پایم .... چرا من چنین بی تابم ؟

همه امیدم آن است که هر لحظه ای در پس پیچی ، رسیدن باشد در تاری این مه و تاریکی این گرگ و میش هوای رسیدن و نرسیدن ....

چه شد این وعده وصل که گفت بودی ؟ ...

........................................................

...............................................................................

عکس بالا و مطلب زیر امانی است .

..............................................................................

شقایق گفت با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم


گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت


ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش می بود


اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد


چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
او می رفت و من در دست او بودم
او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر می کرد


پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت اما چه باید کرد؟


در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
از این گل که جایی نیست


خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟


دگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد
آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت


اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد


نمی دانم چه می گویم ؟
به جای آب، خونش را به من می داد


بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل


و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

/ 1 نظر / 19 بازدید
ساقی

به خدا عشق به رسوا شُدنش می‌ارزد و به مجنون و به لیلا شُدنش می‌ارزد دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس سند عشق به امضا شُدنش می‌ارزد گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم كوشش رود به دریا شُدنش می‌ارزد كیستم؟… باز همان آتش سردی كه هنوز حتم دارد كه به احیا شُدنش می‌ارزد با دو دست تو فرو ریختنِ دَم به دَمَم به همان لحظۀ برپا شُدنش می‌ارزد دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد نگهش دار، به موسی شُدنش می‌ارزد سال‌ها گرچه كه در پیله بماند غزلم صبر این كرم به زیبا شُدنش می‌ارزد