عاقبت عقل ازسرعاشق پرید

. .. ...

 

عقل ودل روزی ز هم دلخورشدند
هردوازاحساس نفرت پرشدند

دل به چشمان کسی وابسته بود
عقل ازاین بچه بازی خسته بود

حرف حق باعقل بوداماچه سود
پیش دل حقانیت مطرح نبود

دل به فکرچشم مشکی فام بود
عقل اگاه ازخیال خام بود

عقل بااومنطقی رفتارکرد
هرچه دل اصرار عقل انکارکرد

کشمکش ها بینشان شدبیشتر
اختلافی بیشترازپیشتر

عاقبت عقل ازسرعاشق پرید
بعداز ان چشمان مشکی راندید

تابه خود امد بیابانگردبود
خنده برلب ازغم این دردبود

 

. .. ...

/ 0 نظر / 22 بازدید