.... موج ز خود رفته ...

اقبال لاهوری جایی فرموده بود : 

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

 

استاد گرانقدر   فریدون مشیری   نیز  در پاسخ  به آن چنین فرمودند :

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

- (( موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !
بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . ))

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فکند

رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند ؟

گفت : - (( به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! ))

عمر گذر کرده را غرق تماشام شدم :

سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم

هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !

شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛

اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

 

 

من کجایم اینجا ؟  من آن ساحل افتاده آشنایم  که نظاره گر باران بر امواج پویا هستم

/ 3 نظر / 18 بازدید
باران..........

سه پند از لقمان روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوی اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري! دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي! و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني! پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمي دير تر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد. اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهنرين خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.......................نگو چه ربطی داشت خوب بخونش مثل همیشه عمیق.ومتفکرانه میبینی ربط داره............

باران..........

از بیابان عدم تا سر بازاروجود ------- به تلاش کفنی این همه راه امده ایم

باران..........

بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟ این صدای آشنا که می نوازدم صدای کسیت؟ یک نفر تمام قلب من به رهن چشم های اوست یک نفر که روز هم ستاره ی نگاش چیدنی ست کفر اگر...خدای دیگری برای من رقم زده است یک نفر که آیه های خنده اش شنیدنی ست شعرهایم از" همیشه "از"هنوز"تا ابد پر است زیر سایبان پلک شاعرش غزل شنیدنی ست از خدا که نیست مخفی از شما چرا که شب به شب طعم خوابهایم از خیال نازکش چشیدنی ست راستی تمام سطرهای دفترم کمی نم است آخر آسمان ابری دوچشمم عاشق کسی ست