نامه ای که هرگز ارسال نشد

این متن نامه ایی هستش که حدود شش سال پیش نوشتم و الان اون رو دیدم و یادم افتاد که نفرستادمش !!!

گفتم بگذارمش اینجا تا دیگه گمش نکنم...

امان از حافظه بد....

فیلم  Momento  رو دیدین ؟

بگذریم ...

اما متن نامه....

 

 

 

آقای قهرمانی عزیز

مفصل مطلبی نوشته بودم برای شما و متاسفانه نمیدونم چر ارسال نشد دو سه بار سعی کردم و ارسال نشد تا اینکه ناگهان برق رفت !
تصور میکنم بخاطر "نقل قول" بود... هرچه بود مطلب قشنگی بود که فکر نکنم دوباره بتونم به اون قشنگی افکارم رو بیان کنم ولی سعی میکنم از تویه حافظه اونچه رو بخاطر میارم دوباره تایپ کنم ، خودتون بهتر می دونین که نوشتن "حس" میخواد و قبلی از "دل" بود این یکی از "حافظه" است !
اما بعد
درباره اون مطلب شما که گفته بودین :

" هفته گذشته فیلم Robocop رو دیدم. دیدن این فیلم منو خیلی یاد گذشته و دوران کودکی انداخت. اگرچه فیلم از لحاظ سینمایی به اعتقاد من حرفی برای گفتن نداره. "

باید عرض کنم خدمتتون که بنده تا حالا چند باری روبوکاپ رو دیدم - همین حالا هم اگه پاش بیفته و دیدن اون فیلم پیش بیاد باز هم میشینم و میبینمش ! - و از دیدن اون فیلم لذت بردم و مطمئنم که شما هم از اون لذت بردید. خاطرم هست آخرین باری که به آمار فروش های جهانی سینما نگاه میکردم این فیلم تویه 100 فیلم پر فروش تاریخ سینما بود - الان هم اگر این آمار خیلی هم که تغییر کرده باشه مطمئنم این فیلم تویه لیست 200 فیلم پرفروش تاریخ سینماست و این لیست یعنی که تویه دنیا خیلی از مردم این فیلم رو دیدن و از اون لذت بردن و دوباره و دوباره هم دیدنش ...
من اعتقاد دارم هر فیلمی که آدما ببیننش و از دیدنش لذت ببرن و به دوباره دیدنش هم راغب باشن یعنی اینکه حتما از "لحاظ سینمایی حرفی برای گفتن " داره. چون خیلیا ازش خوششون اومده حتما یه چیزی داشته که "اغلب آدما" از شیوه قصه گفتن اون خوششون اومده ، خصوصا روبوکاپ که نکات جالب و زیبایی توش داره ...

یادمه اون موقعی که اومد سبک جالب و نسبتا بدیعی داشت و اون سبک خبری شروع شدن قصه اش بود ، اگه خاطرات باشه قصه فیلم بدون تیراژ آغازین یک باره با اخبار شروع شد ، یادمه اون موقع که ما این فیلم رو دیدیم هنوز تردیدداشتیم که فیلم شروع شده بیا اینکه داریم تبلیغات ابتدای فیلم رو میبینیم و این تردید و دو دلی تا حدود یک چهارم اول فیلم که " سبک فیلم " بیاد دست تماشاگر ادامه داره - از این لحاظ میشه این کار رو با کار رادیوییه اورسن ولز تحت عنوان "حمله مریخ به زمین " مقایسه کرد ...
از طرفی قهرمان فیلم مثل قهرمان های دوران کودکی ما - تارزان ، بت من ، سوپرمن ، اسپایدرمن ، آکوا من ، شزم ، استیو آستین و .... - از یک آدم معمولی تبدیل می شود به یک سوپر قهرمان یعنی یه داستان سوپرمنی محشر ... !!!
یکی از نکته های قشنگه تویه اون "هویت" روبوکاپه ... بحران هویت اون از وقتی شروع میشه که متوجه میشه یک روبات ساده نیست ! گذشته ایی داشته ( از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟ ) که فراموش کرده و باید به یاد بیاره که کی بوده تا بفهمه که الان کی هست وباید برای آینده ، کی بشه (به کجا میروم آخر ننمایی وطنم ؟ ) ...
تویه فیلم وقتی سئوال میکنن ازش که : " شما کی هستی !" میگه : " روبو کاپ " ولی پس از ماجراهای مختلف در انتهای فیلم که آدم بده رو از بین میبره وقتی ازش میپرسن که اسم شما چیه ؟ جواب میده " مورفی " چون روح انسانی خودش رو پیدا کرده و البته این شوخی تویه قسمت های بعدی هم ادامه پیدا میکنه اونجایی که تویه دقایق آخر قسمت دوم وقتی آدم بده بهش میگه مورفی برمیگرده و بهش میگه که " فقط دوستام میتونن به من بگن مورفی برای بقیه من روبوکاپ هستم ! "... همین بازی با هویت رو تویه فیلم جنجالی "ماتریکس" هم داریم اونجایی که "نیو" که یک هکر کامپیوتره بین اینکه آقای اندرسون- یه کارمند معمولی -باشه یا "نیو" - یه هکر طغیانگر - درگیره و در نهایت زمانی که داره با مامور اسمیت زد و خورد میکنه وقتی داره شکست میخوره مامور اسمیت با تمسخر بهش میگه "آقای اندرسون !! " و اون جون تازه ایی میگیره و قبل از اینکه ضربه کاری آخری رو بزنه بهش میگه "اسم من "نیو" است !! " ...

خلاصه اینکه اون فیلم پر از ظرایف و نکات از این دسته ... که میشه ساعت ها در موردش حرف زد ...
البته فیلم یه عیب بزرگ هم داره و اونم خشونت بیش از حد و غیر ضروریه فیلمه که برای فیلمی به این قشنگی زیاده ...

یکی از سکانس ایی که من خیلی دوست دارم صحنه اییه که تویه آخر فیلم بعد از درگیری های نهایی فقط روبوکاپ و قهرمان زن پلیس زنده میمونن. روبوکاپ از پلیسه میپرسه حالت خوبه ؟ پلیس همکارش میگه "نه تیر خوردم !" و اون جواب میده: "اشکالی نداره غصه نخور اونا درستت میکنن ، اونا هر چیزی رو درست می کنن"!!

/ 6 نظر / 4 بازدید
ساقی

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن. شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد. استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن. شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟ استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند .

پریدخت

http://yahel1986.blogfa.com/8905.aspx

شمیم

بسیار زیبا

ساقی

اونوقت اون کوکوا نمیدونم···· چی رو که نوشتین ژاپنی بود?یعنی چه?!!!!!باشه یادتون باشه استاد اعظم شمایید وما شاگرد کوچکی·····وافتخار مان به این شاگردیست عزیزم ····خودتان براین موضوع واقفید که من عاشق نوشته هاتون هستم ممنون از اینکه مینویسید

فروغ

یا یک سخن تازه بفرما یا در وبلاگتو تخته کن وکر کره اشم بده پایین این چه کاریه شایدم نیاز داری .....................نمیدونم چی بگم

ساقی

من آنچه را احساس باید کرد یا از نگاه دوست باید خواند هرگز نمی پرسم هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟ قلب من و چشم تو می گوید به من : آری فريدون مشيري