شرط سفر

این ترانه داریوش را از بچگی خیلی زیاد دوست داشتم ،
شاید به این دلیل که همیشه "شرط سفر" رو  خیلی قشنگ توضیح داده  سفری مثل کیمیاگر از خودم شروع بشه و به خودم منتهی بشه، با این تفاوت که وقتی آخر سفر رسیدم به خودم ببینم دیگه از من خبری نیست و من همم شده تو  بدون ذره ای از من ، کاملا خالص ، تو ....



گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی ، خواب و سرابی
گفتی که منم با تو و لیکن  ،  تو نقابی اما تو نقابی

فریاد کشیدم  تو کجایی  تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا  تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی  ،  مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر  ،  خطر باش فکر خطر باش

هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابی است  ، که بر سینه خاک است

در سایه هر سنگ ، اگر گل به زمین است
نقش تن ماری است  ، که در خواب کمین است

در هر قدمت خار  ،  هر شاخه سر دار
در هر نفس آزار  ، هر ثانیه صد بار

چون همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش ، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه ، هم فکر خطر باش  ،  فکر خطر باش

گفتم که عطش میکشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آّب و عطش باش سرا پا

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین ،  قلب تو دریا است

گفتم که در این راه ، کو نقطه آغاز
گفتی که تویی  تو  ، خود پاسخ این راز

چون همسفر عشق شدی ،  مرد سفر باش ، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم  فکر خطر باش ،  فکر خطر باش

/ 1 نظر / 20 بازدید